![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
سلام من برگشتم
بعد از... شاید دیگه آپ نکنم،شایدم واگذارش کنم!!!!!!!! هر کی خواست راش بندازه ندا بده... بیا ای مرگ... بیا و دام خود بنشان ، مرا حالا شکارم کن... همین حالا که تنهایم شکسته بال و پرهایم همین حالا،در این لحظه میان بی کسی هایم... نمیدانی مگر زیبا،خدا امروز تنها بود؟ درون بی کسی هایش،غروبی تلخ پیدا بود...؟ بیا اینبار یارم باش دلیل گریه هایم باش تو ای امید جاویدان،فقط اینبار خدایم باش... " صحرا " |
|
+ نوشته شده در
یکم شهریور 1387ساعت 19:48 توسط aryamehr |
|
|
من از من حبسیه خوانم که زندان من است این من حصار و بند و زنجیرم ز پود و تارم است و تن - تو زندانی تو زندان بان زندانی - رفاقت ها چه شد زندانی مظلوم؟ - رفیقانه به یک سلول تنگم حبس کردی - بیا آزادی ات از تو برو هر جا که می خواهی - چه فرقی ماندن و رفتن به هر آنی تو می آیی - من از تو من برای تو میان ماندن و خواندن به چه رفتن زچه رفتن؟ نگاهت باز کدامین سوی جا مانده است؟ - به آنجایی که انوارش نگاهم را بسوزاند به آنجا که پر و بالم دهند نی بند و نی زنجیر به آنجا که ز گرم بسته و باز پرانم سوزشی یابم به آنجایی که... - به آنجایی که این چون است و آن چون است و از دنیای ما زندان نگهبانان آزاد است از هفت که نه هفتاد و شاید بیشتر دولت آزاد آزاد است خوب می گویی اما ذات من از اسرت و حبس است باز کندن را تو میدانی که از بالها میگویی و پرها اسیر رفق آلوده تدبیری! |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم مهر 1385ساعت 21:54 توسط نیلوفر |
|
|
سلام
بعد از یه مدت واقعا سلام ، من جدا شرمندم مشکلاتی بود که هم قابل گفتن و هم گویای واقعیت ماجرا نیست ؛ به هر حال خواستم بعد از این مدت به یک دوست و همچنین به یکی از بهترینهام یه جوابی بدم ولی دیدم درست نیست بعد از این مدت جواب های شخصی رو بذارم برای آپ پس یه شعر داغ براتون می ذارم همین امروز ساعت ۴:۳۰ صبح رسیده . از لطفش سپاسگزارم .
تنها و خسته ، بی غمم ؛ انگار می آید شبم در حسرت یک آشنا ، در انتظار مرحمم در لحظه هایی که گذشت ، هر روز هر شب ، ثانیه پیدا نشد یک دوست هم ، تا من بگویم این غمم اینک درون این قفس ، در کوچه بی همنفس پرواز را تکرار کن ، آرام می گیرد تبم گیرم که تو با ما شدی ، با ما چه بی پروا شدی از خود نمی پرسی چرا ، امسال هم بی همدمم سلطان تنهایی های من ، تاریکی شبهای من خورشیدتان بیمار بود ، اینجا خدا بود و شبم
و این هم یه دو بیتی باز هم داغ : اگر میل رسیدن داری امشب اگر رویای مردن داری امشب بیا با من ، که با من در امانی اگر فکر پریدن داری امشب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:7 توسط aryamehr |
|
|
گاه فکر میکنم غصه یک یاس سپید شکننده است که هر قدر دل خرد تر
شود خاکتر و نرم تر شودآن هم بیشتر شکوفا می شود . گفتم یاس که
بگویم غصه هم زیباست. غصه هم سپید است . نمیدانم شاید هم از این
روست که غصه برای شکننده هاست. پیداست غصه دارم ؟
نکند آماده ایم اینجا باغ یاس بسازیم و برویم. باغ های یاس عطر آگین با
زیبایی اندوهگین . این همه یاس این همه زیبایی های آشک آلود. آفریننده
ی یاسها ! زیبایی را دوست داری نه؟ مگر چند یاس دیگر در خاک دل من جا
خواهد شد؟ یعنی هنوز هم جا دارد ؟ یعنی باید پُر پر شود؟ باشد . باشد من
خاک می شوم خاک یاسهایم . اصلا اگر بخواهی خاک تمام یاس های اینجا.
حتما این گونه زیباترم. تنها یک چیز! یک چیز را بگو ! آن جا آن بالا هم یاس می روید؟؟!! در ضمن فکر نکنین رکود کردیم که نیومدیم یه سری مشکلاته دیگه مهرداد هم میاد دیر و زود داره سوخت و سوز نداره |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:32 توسط نیلوفر |
|
|
سلام اول از همه دو تا معذرت خواهي: يكي از شما چون مي دونم دير آپ كرديم راستش فصل امتحانها بود ديگه... يكي ديگه هم از مهرداد به خاطر اين كه نوبت اون بود كه مطلب بذاره اما چون ديدم كه وبلاگ خيلي تكراري شده خودم دست به كار شدم يكي از شعراي خومو گذاشتم كه خيلي دوستش دارم علاوه بر اين كه نظر ميدين برداشتتون رو هم بگين مرسي. رخت بر كن در پس پرده ي خاكستري ديده ي من عريان شو پرده را پس بزن و راز طنازي خود آشكارا بنما باده مي ريز به پيمانه ي من٬ حيران كن و اشارتي نما تا كه پيوند دهد حس شيرين هم آغوشي را با پاكي سر گشته ي يك باكرگي رخت بر كن تا در عرياني مطلق نهايت كوچك من در انتهاي مبهمت محو شود |
|
+ نوشته شده در
بیستم خرداد 1385ساعت 12:7 توسط نیلوفر |
|
|
برايت مي نويسم براي تو كه هميشه منتظرم هستي . مثل خيلي ها كه منتظر خيلي هاي ديگر هستند. و چه لذتي دارد كه كسي منتظرت باشد و چه هراسي كه خود منتظر باشي . گفتم هراس نخواستم كه واژه ي تلخي بگويم نه . هراسي كه در جان من است شيرين تر از نهر هاي عسل بهشتي حتي شايد شيرين تر از توست. ......! فكر نكن كه هراسم از انتظار است نه. انتظار را آموخته ام در اين سو و آن سوي زندگيم آموختمش . بيمناك از تداوم دستهامان هستم . امروز كه شادابند حرفهاي تازه دارند براي گفتن خمي بر ابرويشان نيست خود را در هم خلاصه مي كننديكي مي شوند مست ميكنند مي خندند لمس ميكنند جواني مي كنند چقدر دوام مي آورند چقدر نغز ميگويند تا كي آواز مي خوانند فردا كه اولين چروك روي دستانم افتاد باز هم دستهايت مي خندند؟ شاعر مي شوند؟ آه آه آه كه چه انديشه هايي دارم من. مني كه شايد اصلا تا ثانيه اي ديگر نباشم. شايد لحظه ي بعد قلبم تصميم گرفت كه ديگر نزند شايد حتي به تمام كردن اين نوشته نرسم. آرزو مي كنم كه تا آن روز مه نمي دانم امروز است يا سال بعد يا سالها بعد دستهامان پير شوند پير پير اما نه كهنه پر از چينهايي كه هر كدام يك دنيا پنهان دارند اما باز هم يكي باشند جواني كنند قاه قاه بزنند نه از روي ويروس عادت كه امروز به جان خيلي دستها و نگاهها افتاده كه از سر تازگي و براي اكتشاف ناشناخته هاي وجوديمان قهقهه سر دهند . ....! خدا خيلي مهربان است چرا كه آن قدر به من و تو ناشناخته بخشيده كه بتوانيم عمري را تازه زندگي كنيم. آنان كه كهنه مي شوند و عادت مي كنند ناشناخته هاشان را فراموش مي كنند. |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:21 توسط نیلوفر |
|
|
سلام
باز هم غزل و باز بدون وزن تنها برای خودم و تنها کسانی که مرا می فهمند و نخواهند شناخت . تا یادم نرفته بگم متن سبز آن دورها از خانم نیلوفر بود کسی که سبز زندگی می کنه و قراره با متنهاش به جنگ ناامیدی متنهای من بیاد. به نظر شما کدوممون پیروز می شیم؟ دل من بار دگر سنگ شده می فهمی؟ گریه در خلوت دل ننگ شده می فهمی؟ چشم من خیره به این کوچه بن بست نماند تن من خسته و دلتنگ شده ، می فهمی؟ تو مگر در پی تابوت نبودی ارزان ؟ قیمت مرگ به اندازه ی یک برگ شده می فهمی؟ بی سبب نیست که از فصل خزان آمده ام دست من نیست ، زمین رنگ شده می فهمی؟ به عزای تن تو می آیم ؛ گفتند هی عارف پیر مغان منگ شده می فهمی؟ ای که از فرط سیاهی دلت از سنگ شده دل صحرا بخدا تنگ شده می فهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:26 توسط aryamehr |
|
|
سبز فقط يك رنگ نيست كه طنين است. نه اين كه
بخواهم آرايه بگويم يا خوب بسرايم كه من سبز را در
حنجره احساس كرده ام. با شنيدن دانستمش كه نگاه
عاجز بود.سبز را خيلي دورترها دورتر از سرودن ها و
پاك كردن ها دورتر از نوشتن ها و لمس كاغذ مچاله ها
_ كه قدرت نمايي انگشتان بودند و بس و ذهن را در
لابه لاي تا خوردگي ها گم مي كردند ـ در فرسايشي
ناسرودني كه نگاه مي ساخت كه صداها و بوها و مزه
ها مي ساختندش يافتم.و چه خوب همه چيز جاي مي
گيرند در دريچه هاي آن دور ها. خيلي خوب. و تو قصد
نزديك شدن مي كني و هر قدم رنگ ها و تصوير
ها شفاف مي شوند و نزديك . و بزرگ بزرگتر از آنچه در
دريچه ها يافتي و بزرگ كه مي شوند كم مي شوند
تكه تكه مي شوند و تنها يك تكه مال تو ميشود. انگار همه اش از دست دادن است اگر بايستي عظمت
را و درخشندگي را و اگر قدم برداري حتي يك قدم
ديگرتكه ها را از دست داده اي. اما نه . مي شود بازگشت . بازگشت وچرخيد و از آن
سوي رنگ دوباره رفت و تكه اي ديگر را يافت ولي آيا
فرصت خواهد شد؟ . فرصت همه ي اين رفتن ها و دوباره از سر گرفتن هافكر
مي كنم هر چه يافتم آن دور ها بود و آن دورها هر چه را
كه مي يافتم جزئي از دريچه هايم مي گشت تا
بزرگشان كند و آن زمان بود كه ديگر گام ها از ديد نمي
كاستند. و من براي سبزي ها و سبزينه ها مي خواندم " يك
سراسيمه پي ات مي آيم" و انها مي خواندند" يك
سراسيمه نه آرام آرام"حال ديري نيست كه طنينشان
را كه از دورتر از اينها در راه بود مي شنوم. اينست كه
مي گويم سبز طنين است طنين ادراكي طلب نشده. نا
خواسته و نادانسته. |
|
+ نوشته شده در
نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:27 توسط نیلوفر |
|
در کویر بودم
تنها ، بی کس ، آرام تو آمدی چگونه آمدنت را نمی دانم اما .... آمدی در دستانت نور آورده بودی نور نور نور چشمانم از نور دستانت سیاهی ها را نشانه رفته بود و غافل از اینکه تو با زیبایی همراه شده بودی و من خالی تر از هر گونه همراهی چگونه نمی توانم درک کنم که تو هم تنها آمده بودی های غریبه تنهایی ؟ همانند من مانند تنهایی من تو هم تنهایی ؟ گیسوانت رو سیاهی گندم زار بود و من تو را مهتاب شبهایم معنا کرده بودم جان مرا بر تیر کمان کرده بودی و چشمانت هدف قلب من . زیباترین واژه ، چگونه صدایت کنم که از تنهایی ات جدا نشوی ؟ حالا پریشان شده ام بیا بیا و همانند تنهایی بر من نازل شو . اگر آمدنی نیستی بگو تا با انتظار آمدنت تو را باور کنم . . شعله های آتش ، چگونه می سوزانید مرا ؟ مگر نه اینکه من تمام وجودتان هستم و شما سراسر نگاه من ؟ بیایید و بر من رحم کنید بیایید و مرا در این شور تنها بگذارید تا در تاریکی این نور تنها بمانم . انعکاس چشم تو تنهایی مهتاب بود گیسوان ناز تو خورشید عالمتاب بود آبروی عمر من ، با من بمان تنها نرو من ز تو غافل شدم ، دستان تو کمیاب بود ای تمام لحظه ها ، یک لحظه در یادم بمان تو زهیرم بودی و این قلب من بی تاب بود در وجودت یک دقیقه بودنم را صبر کن ای دلیل زندگی ، چشمان تو مهتاب بود |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:57 توسط aryamehr |
|
|
در این بهاران من به تنهایی رسیدم در انتهای چشم تو عشقی ندیدم یک آشنا در بی قراریها تو بودی حالا چگونه مرگ فریادت شنیدم در کوچه های خالی و بن بست قلبم یک دوست را از پشت در ، در خواب دیدم در حسرت لبخند تو مهتاب خشکید ای هستی بی دغدغه ، از تو بریدم هیهات این قلبم تو را افسانه خوانده است پس من چگونه بودنت را خواب دیدم؟ در فصل پاییز آمدی اما نماندی ای عشق پاییزی بدان ، دردها کشیدم |
|
+ نوشته شده در
یازدهم فروردین 1385ساعت 14:58 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|